هشت شنبه

پوتین برای سربازان تازه

Posted in Uncategorized by شیخ الشیوخ on اکتبر 26, 2008

اعتراف می کنم از سوم دبستان تا کنون کفش بند دار نپوشیده ام :!:

کسی کار با این پوتین ها را بلده ؟

قیژک کولی

Posted in Uncategorized by شیخ الشیوخ on اکتبر 25, 2008

قیژک کولی دوست داشتنی ام

سرباز

Posted in Uncategorized by شیخ الشیوخ on اکتبر 24, 2008

فقط دعا می کنم بتونم مثل بقیه ی سربازها باشم !

یک سرباز خوب

Posted in Uncategorized by شیخ الشیوخ on اکتبر 22, 2008

من عهد می بندم یک سرباز خوب خواهم بود

من به زندان نخواهم افتاد :!:

من فرار نخواهم کرد :!:

مهرباني

Posted in Uncategorized by شیخ الشیوخ on اکتبر 21, 2008

مهرباني يك باره ي دوستان

ترس از سربازي بر جانمان انداخت :!:

الا

Posted in Uncategorized by شیخ الشیوخ on اکتبر 17, 2008

آه
الا الا الا
تو بهترینمی
قول داده بودی بی اشک بروی
اما این گریه های شبانه ات قلبم را به درد می آورد :!:

حال

Posted in Uncategorized by شیخ الشیوخ on اکتبر 15, 2008

عجیب حالم خوش نیست

کاش میشد جان را بفرستم زیر دوش آب سرد :!:

خانه پدری

Posted in Uncategorized by شیخ الشیوخ on اکتبر 14, 2008

پول پیش را گرفتم ، وسایل را جمع کردم
تا هفته ی آخر پیش خانواده باشم :!:
.
نه دلتنگ تنهاییهایم شدم

مامانا و من

Posted in Uncategorized by شیخ الشیوخ on اکتبر 14, 2008

یه عمر مامانا به بچه هاشون گفتن :

” با این دوست شو ، با این دوست شو ، پسر خوبیه “

حالا اونا دکتر ، مهندس شدن

و من یه دانشجوی اخراجی که هفته ی دیگه سربازه

تار یحیی ، موتور هزار

Posted in Uncategorized by شیخ الشیوخ on اکتبر 13, 2008

با شوق و ذوق از 180 تا پر کردن می گه

غافل از آن که

دلم لک زده برای بغل زدن

اون تار یحیی